![]() |
![]() |
|
|
معلم پای تخته داد می زد،صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیرپوششی از گرد پنهان ولی آخر کلاسیها لواشک بین خود تقسیم می کردند و آن یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد معلم با خطی خوانا بر روی تخته ای که از ظلمتی تاریک غمگین بود، تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است. همیشه یک نفر باید به پا خیزد.... به آرامی سخن یر داد: تساوی ! اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود. دامن داشت بالا بود؟ و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود،آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود؟ تساوی زیرورو می شد؟ زیر ضربت شلاق له می شد؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه خویش بنویسید: که یک با یک برابر نیست....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 10:32 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
1368.7.19
|
|
RSS
|