تبليغاتX
نازک نارنجی

 اگردر بزرگ ترین هیجان ها و شادی های به هوس زیور شده، باز آوای ملامت اندوهناک روحت را شنیدی، اگر غافل از حرکت زمان، فرسودگی خود را در

 برابر نیازهای کوتاه و بلند و امّیدهای نهفته ات حس نمودی، اگردریافتی روحت گرسنه تر  از قبل از بازار لذّات باز می گردد، بدان که راه گم کرده ای.

پس: پای نشستن را فراتر بگذار و لذّات مزین به هیچ را راهنمای خویش ساز.

مانع بزرگ آزادی روحت را که همانا خودپرستی و خودبینی است از میان بردار.

و با جست و جوی ژرف در قلب زندگی به دنبال چیزی برو که اندوه قادر به

 بودنش نیست آن گاه به قلمرویی دعوت می شوی که آن سوی حس و چشم است.

چشمانت را ببند، آهسته از نو متولّد شو و با توسّلی دیگر تشنگی روحت را

جرعه نوش چشمه ی نیکی نما. همه را ببخش و هرچه بدی است بگذار و بگذر.

و آن گاه که معنویت در آسمان زندگی ما غروب کند، بی خورشیدترین زمستان

 هستی فرا می رسد. زیرا جهان بازتابی از خود ماست.

هرگاه در منیت خویش خود را مایه ی عذابمان یافتیم، باید نگاهی به عقب بیفکنیم.

شاید شکستن حریمی، کنایه گزنده ای، دور افتادگی از ترحیمی، دست زدن به

سینه ای، ستیز یا برابری، حسادت تنگ نظرانه ای دیدارمان را برای خودمان

 نیز، تاب نیاوردنی کرده است. لیکن این رنج، در خلوت خود مبارک است و

 خبر از معنویّتی نهفته دارد.

خطاهای بشری اول رهگذر، بعد میهمان و چندی نمی گذرد که صاحبخانه

می شوی.

 

                                                                « عارفه سعیدی »

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:24  توسط شیما خانوم گل گلاب | 

امروزکه از خواب بيدار شدی فکر کردم که کمی با من صحبت خواهی کرد، ولی متوجه شدم سرت مشغول پيدا کردن لباس است. هرچند بکار مشغول بودی فکر کردم چند لحظه ای را می توانی با من بگذرانی حتی ...

زمانی برای مدتی بيکار شدی و به زانويت نشستی فکرکردم می خواهی با من راز و نياز کنی در عوض به دوستت زنگ زدی و تمام روز در انتظار ماندم فکر می کنم به خاطر شلوغی کارت چند لحظه ای را نتوانستی با من بگذرانی. توجه کردم هنگام غذا کمی احساس شرمندگی می کنی. چهارميز آن طرف تر دیدی که دوستانت قبل از غذا با من صحبت کردند و تو نکردی هنوزاميدوار بودم که بعد بتوانيم با هم صحبت کنیم سريع به خانه رفتی بعد از انجام چند کار تلوزيون را روشن کردی چنين به نظر می آمد که از دیدن تلوزیون لذت می بری بی صبرانه منتظرت شدم ولی خستگی روز، خواب آلودت کرد بعد از گفتن شب بخير به خانواده ات به خواب رفتی اما بدان که هميشه با تو هستم. صبری بی اندازه دارم و به تو خواهم آموخت که چگونه در برابر ديگران صبور باشی دوباره موقع بيدار شدن است بدان با تمام عشقم به تو منتظر می مانم بدان که بی اندازه دوستت دارم و در انتظار يک لحظه صحبت با تو هستم.

 

اميدوارم امروز برای من کمی وقت داشته باشی

پروردگار» «

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:34  توسط شیما خانوم گل گلاب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
1368.7.19

نوشته های پیشین
هفته چهارم آذر 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
پیوندها
گروه پرشین بویز
نبض ترانه
هزار و یک .....
عاشق دل شكسته
ساحل نشینان
شب مهتاب
دیوونه دوست داشتنی
عاشقانه
یانگوم بزرگ
زیرترانه باران روی این نیمکت بایادتو....
کالسکه عشق
من خیلی دوست دارم
قاصدک
کبوتر تنها
دشتستان عشق
بارون
عاشقان دیوانه نیستند
چهچه
دلتنگیها
مرگ برآنکس که دلش را به دل سنگ تو بست
مهدی مقدم
زندگی
بوسه
ایرانشهر
بروبكس رپر امارات
عطر سیب
عاشق دل شکسته
دلدادگان عشق
انتقام نارنجی با طعم گیلاس
قلب مصنوعی به جای قلب طبیعی
جملات كوتاه عاشقانه
چرندیات یک دیوانه
bekhand ..bebakhsh..faramosh kon
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
code -->





 
><