![]() |
![]() |
|
|
اگردر بزرگ ترین هیجان ها و شادی های به هوس زیور شده، باز آوای ملامت اندوهناک روحت را شنیدی، اگر غافل از حرکت زمان، فرسودگی خود را در برابر نیازهای کوتاه و بلند و امّیدهای نهفته ات حس نمودی، اگردریافتی روحت گرسنه تر پس: پای نشستن را فراتر بگذار و لذّات مزین به هیچ را راهنمای خویش ساز. مانع بزرگ آزادی روحت را که همانا خودپرستی و خودبینی است از میان بردار. و با جست و جوی ژرف در قلب زندگی به دنبال چیزی برو که اندوه قادر به بودنش نیست آن گاه به قلمرویی دعوت می شوی که آن سوی حس و چشم است. چشمانت را ببند، آهسته از نو متولّد شو و با توسّلی دیگر تشنگی روحت را جرعه نوش چشمه ی نیکی نما. همه را ببخش و هرچه بدی است بگذار و بگذر. و آن گاه که معنویت در آسمان زندگی ما غروب کند، بی خورشیدترین زمستان هستی فرا می رسد. زیرا جهان بازتابی از خود ماست. هرگاه در منیت خویش خود را مایه ی عذابمان یافتیم، باید نگاهی به عقب بیفکنیم. شاید شکستن حریمی، کنایه گزنده ای، دور افتادگی از ترحیمی، دست زدن به سینه ای، ستیز یا برابری، حسادت تنگ نظرانه ای دیدارمان را برای خودمان نیز، تاب نیاوردنی کرده است. لیکن این رنج، در خلوت خود مبارک است و خبر از معنویّتی نهفته دارد. خطاهای بشری اول رهگذر، بعد میهمان و چندی نمی گذرد که صاحبخانه می شوی. « عارفه سعیدی »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 21:24 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
امروزکه از خواب بيدار شدی فکر کردم که کمی با من صحبت خواهی کرد، ولی متوجه شدم سرت مشغول پيدا کردن لباس است. هرچند بکار مشغول بودی فکر کردم چند لحظه ای را می توانی با من بگذرانی حتی ... زمانی برای مدتی بيکار شدی و به زانويت نشستی فکرکردم می خواهی با من راز و نياز کنی در عوض به دوستت زنگ زدی و تمام روز در انتظار ماندم فکر می کنم به خاطر شلوغی کارت چند لحظه ای را نتوانستی با من بگذرانی. توجه کردم هنگام غذا کمی احساس شرمندگی می کنی. چهارميز آن طرف تر دیدی که دوستانت قبل از غذا با من صحبت کردند و تو نکردی هنوزاميدوار بودم که بعد بتوانيم با هم صحبت کنیم سريع به خانه رفتی بعد از انجام چند کار تلوزيون را روشن کردی چنين به نظر می آمد که از دیدن تلوزیون لذت می بری بی صبرانه منتظرت شدم ولی خستگی روز، خواب آلودت کرد بعد از گفتن شب بخير به خانواده ات به خواب رفتی اما بدان که هميشه با تو هستم. صبری بی اندازه دارم و به تو خواهم آموخت که چگونه در برابر ديگران صبور باشی دوباره موقع بيدار شدن است بدان با تمام عشقم به تو منتظر می مانم بدان که بی اندازه دوستت دارم و در انتظار يک لحظه صحبت با تو هستم. اميدوارم امروز برای من کمی وقت داشته باشی پروردگار» «
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 9:34 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|