![]() |
![]() |
|
|
دوستای خوبم سلام: امروز روز در گذشت دکتر شریعتی و تولد دو سالگی وبلاگ من هست. در گذشت استاد بزرگ رو به شما تسلیت می گم.این هم یه مطلب از زبان ایشون: خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حالم با خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است واز احساس سر شار است. (دکتر علی شریعتی)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:18 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
مرد جواني از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، در يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود. مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يک جعبه به دست او داد . پسر، کنجکاو ولي نااميد جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت. با عصبانيت فريادي برسر پدر کشيد و گفت : با تمام مال و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟ سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند ، تلگرافي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد. هنگامي که به خانه پدر رسيد در قلبش احساس غم و پشيماني کرد اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا ، همان انجيل قديمي را باز يافت. در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:35 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید: « می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:10 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و او قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش را جزم کرد که تمام تلاشش را به کار بندد و کار را به نحو احسن انجام دهد. کارفرما تبری به او داد و او را به محل کارش برد. روز اول هیزم شکن قصه ما ۱۵ درخت انداخت. کارفرما برای کار خوبش از او تشکر کرد و گفت که اگر همین گونه ادامه دهد پاداش خوبی خواهد داشت. این تشویق باعث شد هیزم شکن در کارش انگیزه بیشتری پیدا کند. روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار ۱۰ درخت انداخت روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط ۷ درخت را توانست قطع کند. هر روز که می گذشت تعداد درختها کمتر می شد . هیزم شکن در کار خود مانده بود، بنابراین تصمیم گرفت موضوع را با دوست دانایش در میان بگذارد. دوستش پس از شنیدن سخنان او گفت: آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟ هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! چون سرم گرم قطع کردن درخت ها بودم!!! گاهی در زندگی لازم است که کمی دست از فعالیت برداریم و نگاهی به خود و داشته هایمان بیندازیم. چیزهایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستند . کلید موفقیت این است که هر چند وقت یک بار تبر وجودمان را تیز کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:16 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 9:47 توسط شیما خانوم گل گلاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|